تبليغاتX
786
786FA . blogFA . com

از وقتي کم‌کم نور خورشيد آرام آرام روي علف‌هاي پرپشت خزيد، از روي برکه سر خورد و آن چمن‌زار کوچک را پشت سر گذاشت و خود را مخفي کرد، مدت‌ها گذشته‌بود.

همه جا ساکت و آرام شده‌بود، سنجاب کوچولو دم نرم‌اش را دور خود پيچيده‌بود و در حالي‌که چشم‌هاي بزرگ و تيله‌اي‌اش را به بيرون از لانه دوخته‌بود، به صداي جيرجيرک‌ها گوش مي‌داد.

سنجاب کوچولو، يک‌نفس عميق کشيد و معجوني از بوي شب‌بو‌ها، اطلسي، و چند گل‌وحشي ديگر که پاي درخت پير روئيده‌بودند را در سينه‌ي کوچک‌اش انباشت و لذت برد.

همزمان با هنرنمايي بوف در دور دست، نور ملايمي فضاي لانه را روشن‌ کرد و خود را آرام روي چند گردويي که انتهاي لانه روي هم انباشته‌شده‌بودند کشيد.

ماه نرم نرم صورت زيباي خود را از لابلاي شاخ و برگ درختان بالا مي‌کشيد و به نمايش مي‌گذاشت،

سنجاب کوچولو که همچون ديشب و شب‌هاي گذشته منتظر اين لحظه بود با نگاهي خيره به ماه،غرق اين انديشه بود که چگونه مورچه‌هاي فداکار در آن تاريکي تکه‌هاي درخشان ماه را کنار هم مي‌چينند تا شبيه يک گردوي کامل نوراني شود.

+   87/06/15ساعت 4  نوشت 786 | 


 شيدايى‌ام را صبورى کن،

اين جذبه‌ى مدام که با طعم آرامش از لب‌هاى تو مى‌چشم*،
جاذبه را هم سر به زير مى‌کند.

* ((۱۰-)- ۴+((۲۰:۵-)-)) + 
* اين عجب مدار !‌ که دل مؤدب که هيچ،
دل مخلص نيز دائم در امتحان است،
   ميان مستحبات و مکروهات و مفروضات و معاصي، و صادق مصدق (ع) مي‌فرمايد:
   
الناس کلهم هالکون الا العالِمون، والعالِمون کلهم هالکون الا العاملون، والعالمون کلهم هالکون
   الا المخلصون و المخلصین فی خطر عظیم،
   و حمد از آن، آن محمود لايزال است، که اين http://www.786fa.blogfa.com/post-80.aspx براي آناني که از در معاصي دل مي‌بندند
   مکتوب گشت و فوق الذکر از باب مستحبات مشروع و ميان اين دو فاصله از بهشت است تا جهنم !
   و اين‌ها که در اين ايستگاه مجازي مکتوب مي‌شوند، جملگي واگويه‌هايي قريبانه که ... ( خنده ملايم ادبي فرهنگي )

+   87/06/10ساعت 22  نوشت 786 | 

 

خدايا کمک کن وقتي افراد او از انسان‌ها

 

(   مثل آن دختر رهگذر که زير بهمني از رنگ و پودر مانده‌بود ميانه‌ي هفت‌تير

مثل آن مردي‌ که سعي داشت لوح فشرده‌‌اي از خودباختگي‌ام بفروشد کنار پياده‌روي تجريش

مثل آن دوست که آن پوستر بزرگ را بعنوان مونس تنهايي‌اش نشانم داد در محل کارش ميدان مادر

مثل آن همکار که به تماشا نشانده‌بودم عروسک‌هاي دست‌آموز موبايل‌اش را در موسسه‌ي‌ سينمايي

مثل آن زن در ماشين که با شوخي‌هاي نبايد، دلم را قلقلک‌مي‌داد در راه سيدخندان

مثل آن شوهر که همسرش را يک‌ وسيله مي‌دانست و دنبال انواع جديد‌تر آن در فروشگاه اينترنت بود

مثل آن همسر که شوهرش را نمک محفل دوستان‌اش مي‌دانست در مهماني عصر قبل از کلاس آيروبيک

مثل آن راننده که شرح زندگي خصوصي ديگران را مثل رمان قبل از خواب دوست داشت در راه سعادت‌آباد

مثل آن تلفن ناشناس که صداي‌اش را مي‌تاباند و از پي اولين تماس اظهار عشق مي‌کرد ۵ بعدازظهر

مثل آن مرد در ماشين که بي‌حرمتي مي‌ريخت روي بغل دستي به تشويق وجود آن دختر در باغ‌فردوس

مثل آن مادر که گردش بچه‌ در پارک ملت بهانه‌اش‌ بود براي شوي نازک‌ترين مانتويي که تا به حال خريده‌بود

مثل آن خواهر که شرم داشت از برادرش در آن هيبت، در پياده‌روي شريعتي و از يک شهر خجالت نمي‌کشيد

مثل آن برادر که لخت بود در لباس‌هاي‌اش ولي خواهرش را در خانه‌ي غيرت حبس کرده‌بود در مرکز خريد سئول

مثل آن کارمند ساعي که براي اينترنت اداره فيلترشکن مي‌خواست تا سدشکن خواهش نفس باشد در شرکتي در گاندي

مثل آن آيدي در صف مسنجر که مدام سر سفره‌ي لينک‌هاي رنگارنگ هوس تعارفم مي‌کرد پاي مونيتور

مثل آن مرد که رشوه مي‌خواست براي حقي که مال ناس بود وقتي که در شوراي حل اختلاف دربند بودم

مثل آن زن که تراس خانه‌ را سن مولن‌روژ مي‌انگاشت تا سيبل در تير‌رس نگاه عابران هرزه خيابان بهشتي باشد

مثل آن دانشجوي شريف که فتح روح و روان هم‌کلاس‌هاي‌اش را با شرافت تمام به هر وسيله‌اي مجاز مي‌شمرد

مثل آن زن زيبا که با هر نگاه خاص خود، خود خواسته زهر شهوت مي‌پاشيد بر نگاه‌هاي اطرافيان در داروخانه‌ي قلهک

مثل آن صاحب کافي‌شاپ حوالي جردن که طناب دام‌‌اش را در شکار طعمه‌ها با نجوا در گوش مشتريان سفت مي‌کرد

مثل آن صاحب وبلاگ که بنگاهي راه انداخته بود، و با ناموس ديگران تجارت مي‌کرد همين‌جا بلاگفا

مثل آن مرد کنار پياده روي کريم‌خان که بي‌هيچ رحمي تيغ شيشه و کريستال بروي دانشجويان مي‌کشيد

مثل آن دختر ...

مثل آن مرد ...

مثل آن پسر ...

مثل آن زن ...

مثل من وقتي که حسد مربي‌ام بود و تمرينم مي‌داد محبت ديگران را تند ورق بزنم تا فصل جدايي

مثل من وقتي که ساحل حرمت بسته‌بود خود را غرق آب‌هاي شوخ‌طبعي مي‌کردم

مثل من وقتي که  ...

...      ) *

 

و يا افراد او از جنيان مثل آن چهل يارش در پرت‌کردن حواسم که سر صحبت با تو ( نماز ) حضور مي‌يابند

و يا ...

 

                                           به خود و  آنان نشان‌دهم آن‌چه را بايد.

                       

 *

تلاشي بيهوده براي توصيف پرانتزي کوچک،

از پرانتزي به بزرگي زندگي که بعد از به دنيا آمدن و قبل از،

از دنيارفتن آن رجيم مهيا مي‌کند.

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِكِ النَّاسِ إِلَهِ النَّاسِ ‌مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ‌مِنَ

 

 الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ

 

لاحول و لا قوة‌ الا بالله العلي العظيم.

 

+   87/06/08ساعت 18  نوشت 786 | 


راستش تا دلت بخواهد هول شدم،
چه دنیایی پشت این دو کلمه هست!

شاید روزی ان‌شاء‌الله با تو بودن و تو را داشتن نصیبم شود،
می‌خواهم بدانی که خیلی به تو فکر کرده و می‌کنم
اصلا شاید چند وقت به چند وقت برایت بنویسم, از همین الان!
شاید خيلي وقت ديگر که تو آمدي، بزرگ شدي، مدرسه رفتي، با سوات شدي!
بيايي اين حوالي و ببيني، روزي من اين‌جا بودم به فکر تو بودم و همه جرأتم را يک‌جا جمع کردم و گفتم:


                                                              سلام بابا !

 

+   87/06/03ساعت 16  نوشت 786 | 
 

حتي دکمه سرآستين فراموش نشده،

با سفيدي يقه مي‌شود يک بشکه قير را خاکستري کرد،

بوي اتوي کت و شلوار آرام زير عطر هوگو باس مي‌خزد،

افترشيو انگار براي اين صورت پا بوجود گذاشته،

اين ژل براق و آن يک رشته از موها که با ظرافتي خاص آزاد گذاشته‌شده و گاهي روي پيشاني خودنمايي مي‌کند سرود پيراسته‌شدن در مسترکات را مي‌خوانند،

ساعت رولکس او بيش از نشان دادن ساعت مشغول خودنمايي جواهراتش است،

از نگاه نافذي که هر لحظه همه جا را به تصرف خود در مي‌آورد بگذريم،

از حرکات آرام و موقر همراه با متانت او هنگام ورود و نشستن در جلسه‌اي در اين سطح نمي‌توان گذشت،

 

 

کاش زبان نگشوده‌بود!

يادم نيست از کلمه‌ي پنجاه‌ام گذشته‌بود يا جمله هفتم،
همه حضار توافق داشتند که او با رعايت عفاف و ادب در کلام بيگانه است!


و البته همه‌ي جمع با او.

 

+   87/05/31ساعت 2  نوشت 786 | 

                   بس است ديگر،

                   دنياي بي‌حضور مولود تو پانزدهم چه بي‌صفاست،

                   دنيايي که کفايت ظهور مولود تو را ندارد، چه دارد؟

                   پانزدهم تو به هم‌قطاران خود بگو،

                   اي روز‌هاي شب‌صفت،عرق خجلت عالم طعنه به اقيانوس‌ها زده‌است!

                   تمام کنيد اين بازي آمد و رفت را ، تا؛

 

                   آخرين وعده

                   با صبحي که زندگي، تازه آغاز مي‌شود،

                   با صبح بهترين روز براي زنده بودن،
                   طلوع کند.



+   87/05/27ساعت 2  نوشت 786 | 

ساعت 14؛

اینجا سرخط؛

کاراکترهای ما را از سرخط، می خوانید؛

با سلام و صلوات به پیامبر و آل پاکش؛

اینجانب 786دار، بدون همکارم در خدمت شما هستیم، روی خط ما باشید؛

نخست، خلاصه خطوط،

 

عجیب نعمتی است این آزادی، این حریتی که خداوند عالم ارزانی انسان نموده و این فراموش‌کار یادش میرود اگر نبود این آزادی، زندگی‌ و وجودش چگونه بود!

 

 ______________________________________________________ سرخط



می‌خواهم ننویسم، تصمیم می‌گیرم، ترمز را می‌کشم، سر می‌گذارم روی ریل زندگی، چشم می‌سپارم به آینده آنجا که ریل‌ها بهم می‌رسند و آنها که مسیرشان در جهتی دیگر روی زندگی‌ام پل می‌شود، نقطه‌ای می‌گذارم و
نمی‌نویسم،
.


سرخط ______________________________________________________

 

 


می‌خواهم بنویسم پس مهلتم می‌دهد و با بی‌نهایت امکاناتی که داده‌است می‌نویسم،

می‌خواهم کم بنویسم، می‌نویسم،

می‌خواهم زیاد بنویسم، می‌نویسم،

می‌خواهم از او بنویسم، می‌نویسم،

می‌خواهم برای او بنویسم، توفیقم می‌دهد، می‌نویسم،

می‌خواهم از سرخط، بنویسم، می‌نویسم،
می‌خواهم اینجا بنویسم، می‌نویسم،

می‌خواهم اینجا بنویسم، ای عزیز، ای جبار، ای قادر، ای متعال، ای کریم، می‌دانم هر چه دارم از توست و لحظه به لحظه‌ی زندگی‌ام سرپرستی‌ام می‌کنی،

الحمدالله رب العالمين و السلام و الصلوه علی محمد و آله طاهرين و

می‌نویسم.

 

پ.ن. از دست او ( خنده ملایم )

+   87/05/23ساعت 14  نوشت 786 | 

 

ساعاتی از گذاشتن این نقطه نگذشته بود، او ( که براي او مي‌نويسم ) خواستارم شد،
که محذوف کنم اين نقطه را، و اين را مي‌نويسم که هم اجابت کرده‌باشم خواسته‌ي او را
و هم يادم باشد اين نقطه نيست!
ولي دير يا زود بايد خواسته يا نا خواسته گذاشته شود.
 

 

 

 

عاقبت و يادم بخير

( خنده ملایم هپی اندینگ )

 

 

 

باشد و بايد، از قرار جبر و زور نه، از قرار خواهش و بايسته‌است،

که حلالم کنند آنها که خواندند آنچه نوشتم و گفتم به قول کتابت،

از برج هفت سال هشتاد و شش

اگر به بيراهه بود جهت فکرم يا نوشتارم.

 

 

 

+   87/05/04ساعت 16  نوشت 786 | 
 

شايد اين هم اثباتي باشد بر مدعاي اينکه چقدر بي‌توفيقم در آدم بودن،

که اين درياي عظيم برجامانده‌ي خروشان ادعيه از ناحيه‌ي مقدسه‌ي حضرت پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ و حضرات ائمه عليهم السلام، شامل بهترين و برترين و شيواترين و کامل‌ترين و نغزترين و نزديک به اجابت‌ترين سخناني را که مي‌شود در برابر معبود بر زبان راند، بر لسان فهم بشر جاري شده است و من اين‌گونه با تو سخن مي‌گويم،

 

اي عظيم، اين حقير،

همه را،

از دورترين آشنايان تا نزديک‌ترين کسان خود را،

حتي خود را فريفته‌ام،

چه بسيار اميد‌ها که به من رفته و،

نوميد برگشته،

اي آگاه، اين جاهل چنان بر طبل علم مي‌کوفتم،

که در پژواک صداي بلند آن، صدايي براي بيدار کردنم از خواب شيرين جهل، به گوشم نمي‌رسيد،

چه بسيار صدمه‌ها که به ديگران،

و خود زده‌ام،

اي عزيز، اين ذليل،

در پناه عجب در پناه خودپسندي، کاخ رفيعي براي خود ساخته‌ام،

که تنهايي در اوج برج بلند ذلت، تنها مونسم گشت، و از هم‌نشيني با نزديک‌ترين کسانم  هم، بازماندم،

...

 

بار خدايا تو خود فرمودي که يأس از رحمت تو بزرگترين گناه است، توفيقم ده که با وجود پافشاري و اصرارم در ارتکاب همه‌ي گناهان، از اين گناه بدور بمانم،

 

 

اي دست‌گير واماندگان، اي پناه بي‌کسان، اي اميد نااميدان،

اي کسي‌که روزي برايم مقرر کردي قبل از اين‌که از تو بخواهم،

اي کسي‌که روزها و ماه‌ها و سال‌ها مي‌گذرد و تو را از ياد برده‌ام و تو سرپرستي و نگهداري مرا حتي يک لحظه از ياد نمي‌بري،

اي کسي‌که زبان نگشوده از هر چه که مي‌خواهم و آرزو دارم آگاهي،

اي کسي‌که بي هيچ استحقاقي همه چيز، همه چيز، به من بخشيدي،

اي کسي‌که تمامي عيوب مرا از چشم ديگر مخلوقاتت پوشاندي،

اي کسي‌که اگر بخواهي قادري قبل از روزي که تمامي زشتي‌هايم را همه‌ي مخلوقات از ريز و درشت، کوچک و بزرگ، ببينند، همه را محو کني،

اي کسي‌که مرا تنها و بي سرپرست و جاهل و بي راهنما رها نکردي،

اي کسي‌که پدري مهربان، امامي دلسوز، نعمتم کردي، که هر دم از يادش مي‌کاهم و او يک‌دم هم از يادم نکاسته‌است،

اي کسي‌که دستانت بر هر کاري باز است و بر همه چيز توانايي،

 

کمکم کن، تا از پس اين همه ناسپاسي و سرکشي دل او با من نرمتر شود،

کمکم کن، قدمم در مسيري که تو خواسته‌اي برداشته‌شود،

کمکم کن آدم باشم،

کمکم کن  بنده‌ات باشم،

کمکم کن ياورش باشم.

 

اَلّلهمَّ اَرَنا فی آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِ السَّلام ما یَأمَلون وَ فی اَعدائِهِم ما یَحذَرون.
اَلّلهمَّ اجعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ بِهِ لِدینِک و تُعِزُّ بِهِ نَصرَ وَلیِّکَ

وَ لا تَستَبدِل بِنا غَیرَنا

 

+   87/05/04ساعت 15  نوشت 786 | 

                    ببینید من نمی‌خواهم بحث کنم، من فقط می‌خواهم بگویم، چی؟  نه، 
                    شما گوش بدهید، من حرفم را بزنم بعد هر جا قرار شد برویم، ببینید،
                    من با بقیه فرق دارم! ببینید، 
                    حرف من این است که،
                    من از وقتی که یادم می‌آید حدوداً سی تن غذا را در ۱۱۰۰۰ساعت خورده‌ام،
                    من، خوده من، ۲۰۰۰۰ لیتر آب مصرف کرده‌ام،
                    من، به تنهایی ۵۵۰۰ ساعت را به طور کامل در دستشویی گذرانده‌ام،
                    من، بله خوده من،۵۴۷۵۰۰۰۰ کلمه حرف زده‌ام که ۷۰٪ آن را با خودم بوده‌ام،
                    من، الان که اینجا ایستاده‌ام، در این مدت به میزان بارها دور زدن کره زمین، راه رفته‌ام،
                    من، ۸۸۰۰۰ ساعت، تقریباً‌ معادل یک‌سوم این مدت را خوابیده‌ام،
                    من، تصوراتی راجع به خودم و بقیه داشته‌ام که ! خودتان بهتر می‌دانید،
                    من، تنهایی و یا با بقیه کارهایی کرده‌ام که ...، شما در جریانید،
                    من، کوه رفته‌ام، سینما رفته‌ام، مسافرت شمال و جنوب رفته‌ام، من،
                    من، عاشق شده‌ام، متنفر شده‌ام، خندیده‌ام، ترسیده‌ام، گریه! گریه‌ کرده‌ام،
                    من، هر کاری دلم خواسته‌، و می‌توانسته‌ام کرده‌ام، ...
                    
                    با همه این اوصاف شما نمی‌خواهید، جایزه‌ای، چیزی، به من بدهید!!؟
                    من با بقیه فرق می‌کنم ها، یعنی این همه که گفتم شما شنیدید، هیچ ؟!
                    آهای جایزه‌ام را بدهید! آهــــــــــای جایزه‌ام ...
                   

+   87/04/17ساعت 18  نوشت 786 | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

به روایت تصویر
وا گویه‌های قریبانه‌ی*خودم، که پژواک آن به قربت خودم معینم باشد و یادم اندازد، از آنچه دروناً و بیروناً انجام مي‌دهم، در این مرور خورشید و ماه وجودم را.*قريب به.

نوشته های پیشین

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

بهانه‌هاي خواندن
دل دردهای آلـوچه
کلبـــــــه دنج
من تو آیینه
فاميل
وفا
دل‌گيجه‌هاي يک مهندس آلوچه
 

 RSS

با تشکر از
blogfa.com

قالبساز

د.ک.