تبليغاتX
786
786FA . blogFA . com
 

تلگراف " 313 "* کلمه‌ای به صاحب پاهایی که تازه به زمین رسیده‌اند!

 

الو، الو، ... ( تو تلگراف که الو نمی‌گن!، ... خنده ملایم بلاهتمند! )

 

تلگراف:

 

سلام بابا،

البته قبلاًتر هم برایت نوشته‌بودم، با همین عنوان سلام بابا،

ولی الان می‌فهمم که این سلام کجا و اون سلام کجا!

یه بار دیگه می‌خوام بگم،

( چون نمی‌تونی ( لغت خوبی نیست! )، چون برات حدس زدنش سخته که واقعاً چه مزه‌ای داره، همونطور که دفه پیش که من برات چیز نوشتم از رو حدسیات بود!!! و طعمی که الان می‌چشم کاملاً فرقناک با سلام اون بار! )

 

ســــــــــــــــــــــــــــلام بابـــــــــــــــــــــــــــا !

 

اوه ! راستی الان یادم اوفتاد که مامان‌جان قول داده ‌بود که وقتی تو بیایی وبلاگ بازی در میاره، که باید پیگیر بشم ببینم موضوع رو فراموش نکرده‌باشه! ( این گفتم که یادم نره! )

 

بابا کجا بودی؟ شبی که قراربود بیای، من و  مامان‌جان انقد منتظرت شدیم که نگو، ولی فکر کنم تو به قول یکی از دوستام دنیای مادی رو، دوست نداشتی و می‌خواستی تو عوالم قبل بمونی! شاید دلت نمی‌خواست، پا تو کفش دنیای بزرگترا بکنی! به هر حال هر چه بود که ساعاتی بر من و مامان‌جان گذشت که نگو!

( امیدوارم حواست نباشه که من سعی دارم خودم رو تو رنجی که مامان‌جان متحمل شد، تا تو به دنیا بیای قاطی کنم! ( خنده موذیانه‌ی ملایم ) )

 

زودتر از اینها می‌خواستم برات بنویسم، که چون تو خودت روزی‌تو با خودت اووردی و من یه شغل جدید پیدا کردم انقد گرفتار شدم که نشد، حالاها یه کم بیشتر می‌تونم سرمو بخارونم و برات می‌نویسم، ان شاء الله.

 

در ضمن‌تر برای اینترنتی ‌کردن عکسای خودت با مامان‌جان باید رایزنی کنم !

 

یه چیز دیگه‌ام بگم، باید سعی کنم آرامش داشته‌باشم، اصلا نمی‌خوام شیرینی نوشتن برای تو رو، با تندتند نوشتن و کم نوشتن از دست بدم، می‌بوسمت، نه! نمی‌بوسمت، چون زیاد خوب نیست، پوست توام لطیفه ممکنه جوش بزنه، غصه بخورم برات، ...

 

ایشالله همه جوونا

( خنده ملایمی که بعد از نیم‌ساعت تماشای تو با چرت ناشی از بی‌خوابی روی لب کمرنگ می‌شه! )

 

* پاتلگراف: ۳۱۳ به ابجد می‌شود "نام مامان‌جان"، ۷۸۶ هم علاوه بر ش.ش. من، به ابجد می‌شود "بسم الله الرحمن الرحیم"

+   88/07/30ساعت 3  نوشت 786 | 

خبر فوری + این خبر به طور کامل مربوط به لینک فامیل در بهانه‌های خواندن این بغل می‌باشد ( علامت تنبیه )

به نقل از یک مقام آگاه و با توجه به شواهد عینی،
چهار بعد‌از‌ظهر سه‌شنبه نهم تیرماه هشتادوهشت یک نفر مادر شد یک نفر پدر شد و یک نفر پسر ( ویرگول )
این در حالی است که به نقل از همین منابع،
این اتقاق دقیقاً سی و یک سال پیش هم در همین ساعات افتاده‌بوده‌است ( علامت تعجب )

ایشالله همه جوونا ( نقطه )

+   88/04/13ساعت 14  نوشت 786 | 

درست یا غلط،

بعد از عمری بودن، همین‌قدر می‌دانم که،

در میان آن‌ها که با چشم غیر مسلح* می‌توان دید،

سیاه سیاه نداریم، سفید سفید هم نداریم،

و می‌دانم قرمز شدن حرمت دارد!

چه قرمزی در اعماق زیر پوست باشد و از رو نمایان!

چه قرمزی کف خیابان باشد، پناه بر خداعزوجل، آن هم جاری! که خط‌ آن تا دم جوب هم برود!

می‌دانم آب‌رو هم حرمت دارد!

مال هر کسی که باشد،

می‌دانم باید صادق بود، هر گونه که هستی باید همان‌گونه باشی،

هر قدر که سیاهی یا سفیدی همان‌قدر! و الا حرمت همه رنگ‌ها به هم می‌ریزد.

اصلاً،

اصلاً وقتی که شما آدم‌ها روی رنگ‌ها معنی سوار می‌کنید همه چیز را به هم می‌ریزید،

بعضی وقت‌ها سبز را قرمز می‌خواهید!

بعضی وقت‌ها قرمز را سبز می‌خواهید!

بعضی وقت‌ها سیاه را سفید می‌خواهید!

بعضی وقت‌ها سفید را سیاه می‌خواهید!

بعد که شورش درآمد و همه چیز به هم ریخت تازه می‌نشینید و می‌اندیشید که حالا چه کنیم!؟

 

در بساط ما این حرف‌ها نیست،

در میان ما که خیلی اوضاع رو راست‌تر است، حتی به اندازه یک مو هم این‌ور و آن‌ور نمی‌شود!

هر قدر که سیاهیم همان‌قدر است و هر قدر که سفیدیم همان!

برای دنیا هم نه حرمت‌ رنگ‌ها را می‌شکنیم، نه رنگی را بر زمینی یا پوستی اضافه می‌کنیم!

همه‌ی دنیای‌مان روزی برگ بامبویی است و شکر خداعزوجل.

...

 

اصلاً بی‌خیال ما شوید از ابتدا هم گفتم مصاحبه نمی‌کنم،

گیر دادید! مثل بقیه‌ی کارهایتان!

عزت زیاد!

 

*چشم مسلح: چشمی‌است که سلاح تقوی دارد و می‌بیند او را که در کوچه‌های انسان‌ها قدم می‌گذارد و انسان‌ها از دیدنش محرومند.

فوت تاکید: این پست سیاسی است!

+   88/04/06ساعت 16  نوشت 786 | 

ای حجت حال حاضر خدا در زمین،
امام زمانِ ما (عج)،

کمکم کنید،

تا،

در چهارراه‌های وسوسه، که شیطان قدم به قدم برایم مهیا می‌کند!

برای تاختن تا انتهای خواهش نفس،

 

سبز را قرمز، زرد را زرد و قرمز را سبز ببینم.

فوت تاکید: این پست هیچ ربطی، هیچ ربطی به سیاست ندارد!

+   88/03/02ساعت 16  نوشت 786 | 

قبله
-------------------------------

می‌گویند شخصی به سفر حج رفته بود در برگشت از او سؤال شد که سفر چگونه بود؟
شخص گفت: جای شما خالی، خیابان‌ها تمیز، ماشین‌ها همه آخرین مدل، مراکز خرید بسیار مدرن و بزرگ و ... ، در ضمن یک جای زیارتی هم داشت که چون شلوغ بود ما نرفتیم!!!
بعد از این که خندیدم! دلم می‌خواست بگریم! یادم از آن افتاد که: جای شما خالی! آمدم به دنیا، بسیار خوردم، بسیار گشتم، بسیار خندیدم، بسیار تفریح کردم، بسیار دنبال پول و تجمل و دنیا دویدم و ... ، در ضمن می‌گفتند امام غایبی هم هست که باید قبله‌ی زندگیم باشد ولی من مشغول خود بودم، آنقدر که یک‌بار هم به سوی او رو نکردم!!!

صراط مستقیم
-------------------------------

این صراط مستقیم آنقدر روشن است،
که لازم نیست بر تن سوسوزنان بین‌راه مانده، قواره وحدت بخراشیم تا انرژی کمتری خرج کنیم!
تورق الغدیر هم کافی است.

یلوپیل
-------------------------------












و روزی خواهد آمد که از پس رنگی زرد پازل عمر کامل می‌شود و یلوپیلی بلعیده (لبخند ملایم ماتریکسی از نوع اپیزود وان) و کاش در ختمم عاقبت بخیری هم بیاید!

 

آبدوغ
-------------------------------

اگر خیار شک داری بیار که با کشمش‌های عرفانیه من التقاط آبدوغ فلسفه‌‌ی ساینتیزممان کنیم در این برهوت معنویت ( البته به زعم مدرنیته‌پرستان ) شنیده‌ام عده‌ای می‌گویند شاید بچسبد، شاید بچسبیم به خداعزوجل، شاید باورت نشود ممکن است خدا هم بشویم(نعوذ بالله)‌!

زحمت بیهوده
-------------------------------



این‌همه به فکر قاشق و چنگال نباش! لوبیای این دنیا ارزش این همه زحمت ندارد!

قندعسل
-------------------------------
  
















 


   اشتباه نکن این یک تجربه علمی است!
   چند لحظه پیش نبود که مادرت گفت چه پسره گلی دارم!


ماهی قرمز کوچولو!
-------------------------------



فرشته‌ای پی‌دی‌افی را زمزمه میکرد در حالیکه نگران بود، به گمانم می‌گفت:
برای کشتن!
ماهی قرمز کوچولو را (هانیبالوار!) سر سفره‌ی عید دعوت نکنیم!

پای یک زن!
-------------------------------



مهم اتفاقی که می‌افتد، نیست، مهم این است که همیشه پای یک زن در میان است!

جمال، دی چای والا
-------------------------------


زمان، حدود 3 صبح،
تقریباً ده دقیقه مانده به حرکت وانت جمع کننده گونی‌های پلاستیک‌های جمع شده از میان زباله‌ها به سمت حومه‌ی شهر،
مکان، حوالی دروس،
دو کوچه مانده به محل حرکت وانت جمع کننده گونی‌های پلاستیک‌های جمع شده از میان زباله‌ها به سمت حومه‌ی شهر،
گونی سنگین‌تر از معمول، دم‌ها و بازدم‌ها در مسابقه برای نیامدن و نرفتن، رمق در انتهای جدول بورس قوای محرکه انسان،
شکم خالی‌تر از همیشه خالی‌تر از دیشب به یمن برگزار نشدن مهمانی امروز صبح، به صرف نان خشک و آب سرد پارک،
هوا آغشته به رایحه‌ی گازوئیل و گرمی مطلوب با مخلوط صدای متناوب موتورخانه برج،
که از میان پنجره‌ی زیرزمین بدن پسرک را در آغوش می‌گیرد،
چشم‌ها پرخواب پرخواب،
انگار نه انگار که ده دقیقه‌ی دیگر تمام زحمت امروز در گونی بر زمین کنار پسرک صاحب گونی جا می‌ماند!

زمان، یک دقیقه بعد،
مکان، پنج طبقه بالاتر،
پنجره باز تر از معمول برای این فصل سال، دم‌ها و باز دم‌ها در شروع هق‌هق برای ترکاندن یک بغض، رمق در انتهای ترشح آدرنالین و سرخوشی!
شکم پرتر از همیشه پر تر از ساعتی قبل به یمن تماشای فیلم برنده‌ی اسکار 2009 به صرف انواع اطعمه و اشربه،
هوا آغشته به رایحه‌ی عود و گرمی مطلوب ایر کاندیشنر که با مخلوط صدای تیتراژ پایانی فیلم از میان اتاق به آرامی از کنار بدن دختر جوان از پنجره‌ به بیرون می‌خزد،
چشم‌ها اشکین اشکین،
انگار نه انگار که پنج طبقه فاصله هست بین چشمان دختر جوان و صورت معصوم و کثیف پسرک و این دو قطره اشک که یک راست همه‌ی مسیر را می‌پیمایند تا روی گونه‌های پسرک در پیاده‌رو بلغزند،
و او بیدار شود تا از وانت جا نماند و صبح فردا را با صبحانه‌ای به صرف نان خشک تازه و آب گوارای پارک شروع کند!

برگرفته از تمامی داستانک
Slumdog millionaire in Tehran اثر دی ۷۸۶ آدرنالین.

۸۷ پسد.
-------------------------------


می‌دانم که پای توافقنامه 87 چه تند گذشت را هر دو امضا می‌کنیم!

فنگ‌شوئی به چه قیمتی؟
-------------------------------
نیم ریشتر تکاندن این وبلاگ که نباید بهانه شود فنگ‌شویی ذهنی راه بیاندازی و این کلمات و پیاکچرز را به سمت ذهن دیگران پرتاب کنی. امیدوارم که ۸۸ آدم واری داشته باشی!



+   87/12/26ساعت 12  نوشت 786 | 



می‌نویسم‌، سیب،
می‌بینم، ripe lips،
می‌اندیشم، اتفاق،
و ؛
و بعد غوطه‌ور می‌شوم،
در حالیکه اندیشه و شمارگان نی‌ها و وجب‌ها را،
به حال خودشان رها کرده‌ام!

+   87/12/10ساعت 10  نوشت 786 | 

جانا،
محصول چشمه‌ی قلبم به اسارت کلمات در نمی‌آید، به اسارت کتابت که قطعاً !
هر آن‌چه از آن همه حادثه‌ی با تو بودن جوشید و می‌جوشد
در چشمانم برایت به تصویر می‌کشم.

+   87/11/19ساعت 14  نوشت 786 | 

















  -  ... ، آی، آی، آخ، ... .
  -  ... ، ووواو، ... .

  -  ... ، ( خنده ملایم به همراه یک دنیا احساس آرامش
     و اعتماد گرم از وجود یک پشتیبان همیشه حاضر )
  -  ... ، ( خنده ملایم از حضور یک دوست داشتنی )


+   87/11/13ساعت 12  نوشت 786 | 



و اين خواهش مدام كه از درونم مي‌جوشد، ان‌شاء‌الله روزي اجابت خواهد شد.

+   87/11/03ساعت 12  نوشت 786 | 


















    چگونه است که همه رنگ‌ها

                     در سوگ تو یک‌رنگ می‌شوند!

                  ( ای پدر علی‌اصغر
)
+   87/10/28ساعت 14  نوشت 786 | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

به روایت تصویر
وا گویه‌های قریبانه‌ی*خودم، که پژواک آن به قربت خودم معینم باشد و یادم اندازد، از آنچه دروناً و بیروناً انجام مي‌دهم، در این مرور خورشید و ماه وجودم را.*قريب به.

نوشته های پیشین

مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

بهانه‌هاي خواندن
دل دردهای آلـوچه
کلبـــــــه دنج
من تو آیینه
فاميل
وفا
دل‌گيجه‌هاي يک مهندس آلوچه
از قلم افتاده های0/1بیزینسمن
 

 RSS

با تشکر از
blogfa.com

قالبساز

د.ک.