![]() |
![]() |
|
| 786FA . blogFA . com |
|
آخ، مزه دارد، بوی تازگی امروز، مخلوط بوی تو بوییدن! آخ، مزه دارد، خیسی شبنم ها، با پا از روی علفها چیدن! آخ، مزه دارد، طعم نم، صبحگاهان، ذره ذره، قطره قطره چشیدن! آخ، مزه دارد، در هجوم مه، پا برزمینکوبیدن، چرخیدن ، رقصیدن* ، غلطیدن! آخ، مزه دارد، بازی ناز و نوازش با دستان بیرون از آستین خورشید، هنگام طلوع روی نورانیاش دیدن! آخ، مزه دارد، آن نگاه عاشقانه، از پس آن، فریاد مستی و عیش و صفا، نعرهی مغرور شادی حضور تو کشیدن! اما، ... آخ، گشت ارشاد است این! آخ، چه تلخ است این، چه تند است این فریاد او، آخ، چه بیگانه و بد اخم استاین،نگاه او، آخ، چه بد کانتنت است، این داد او، که: هوی با شمایم! مگر کورید؟ نمی بینید این تابلوی ورود در چمن ممنوع را!؟ *:حرکات موزون با یک بغل احترام برای گشت ارشاد شهرداری میدان آزادی. |
|
+
90/06/27ساعت 12 نوشت 786 |
|
|
.
|
|
+
90/06/23ساعت 16 نوشت 786 |
|
... بادا بادا مبارك بادا ايشالا مبارك بادا ...
. |
|
+
90/06/20ساعت 16 نوشت 786 |
|
|
دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک قطره باران، برای لحظاتی که مهلت غلطیدن روی دستان تو را دارد، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک شبنم، برای لحظاتی که مهلت مهمان بودن روی گونه ی تو را دارد، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک قاصدک، برای لحظاتی که مهلت رد شدن از هوای تو را دارد، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک قطره از آب جوی، برای لحظاتی که متلاطم و باشتاب مهلت گذشتن از پیش پای تو را دارد، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک پروانه، برای لحظاتی که بال زنان شاید در دوردست مهلت بودن در قاب نگاه تو را دارد، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک برگ گل باغچه شاید چند کوچه دور تر محله ی تو، برای لحظاتی که مهلت بودن با گل گاه گذشتن تو از کوچه باغچه را، دارد، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک کلمه، کلمهی عشق از کلمات یک ترانه عاشقانه، برای لحظاتی که مهلت گذشتن از روی گل لاله گوش تو را دارد، گفتم گوش تو! دنیا و آنچه در آن است را نمیخواهم اگر قرار باشد حتی به اندازهی تحمل یک حرف از یک کلمه، حتی اگر کلمهی من! باشد، برای تو رنجش و خستگی داشته باشد، دیگر زیاده نمیگویم فقط خبری از یک معجزه! اما، دنیا را میخواهم حتی به فرصت زندگی یک جلبک در اعماق اقیانوس به مدت یک روز! که در مهلت معجزهی ذی شعوری، مشعوف بشود از شنیدن خبر وجود یک روز! روزی به نام تو! آری زندگی را دوست دارم برای همین لحظات و حتی کمتر از آن، چون میدانم قیمت با تو بودن این ثانیهها در عهدهی هیچ محاسبه نیست. |
|
+
90/03/04ساعت 20 نوشت 786 |
|
|
حوادث: زن جوانی که قربانی هوسرانی جوان مزاحم شدهبود و عکس و فیلم شخصی اش روی اینترنت قرارگرفته بود، خودکشی کرد. اعتیاد به کراک مقام اول را بین مواد مخدر مصرفی کشور دارد. زنی با 5000 لیتر مشروب در شمال شهر تهران دستگیر شد. کیف قاپ تهرانی اعتراف به 2000 فقره کیفقاپی طی یکسال اخیر کرد. دخترکوچک قربانی کودک آزاری در بیمارستان کودکان فوت کرد. قاتل حادثهی سعادت آباد تهران در ملاءعام در محل ارتکاب جنایت به دار آویختهشد. احتمال عدم اجرای حکم متهم به زنای محسنه. فرقهی نوگرا افسارگسیخته در بین دختران و پسران قربانی میگیرد. سه میلیون تومان برای جسد نوزاد سه ماهه مشکلات زندگی با مرد بی غیرت، همسرم به زور از زندگی خصوصی ما فیلم تهیه و در اختیار معشوقهاش میگذاشت! حفر تونل 30 متری برای دزدی از بانک تصادف دیپلمات مست در تهران برخورد با فروشندگان دختر ویدیویی، عروسکی که از فضای خانواده فیلم میگیرد. بس است، میدانم، بس است! این احساس مشمئزکنندهی متعفن سراسر وجود مرا نیز فراگرفته است! بس است، میدانم، بس است! من نیز، میخواهم انگشت تا بن در گوش کنم و راه بر شنیدن این اصوات ببندم! بس است، میدانم، بس است! من نیز وحشت تیرگی بر آسمان قلبم چیره میشود وقتی که این لکههای بزرگ ننگین سیاه به دایرهی دانستههایم افزوده میشوند! بس است، میدانم، بس است! تکرار این همه ناملایمات، مصائب، ددمنشی، رنج، جنایت، مصیبت، نکبت و تباهی، دردآور، غمبار و ناخوشایند است! بس است، میدانم، بس است! اما حقیقت این است، سیاهچالهی جهل بشر که نور عقول را حتی از رفیعترین قلههای تکنولوژی به زیر میکشد، زندهاست! آه، آه، آه، درد اینجاست که من میگویم بس است، منی که گاه از شنیدن پارهای از این اخبار به هیجان میآیم، یا خبری از این اخبار مرا به تصور آن صورت قبیح میکشاند! منی که خود گرفتارم، گرفتار جهل، گرفتار غرور، گرفتار کبر، گرفتار ریا، گرفتار حب دنیا، گرفتار شهوت، هزار گرفتاری دیگر، گرفتار سنخیتم با همهی آنچه که مشمئز میشوم از شنیدن آن! تعجب ندارد به کدام قسم میتوان گفت که اگر عصمت خدا عزوجل نباشد، من نیز در جا و زمان و شرط مناسب نکنم آنچه را آن مخذولان کردند؟ ذهن این نوشتار به نگاشتن سطوری از بیچارگیام نمیخراشم، امان و الف امان و الف الف امان آن همه رذالت و گناه و اثم و خبائث که برشمردم، نقطهای از تیتر دهها و صدها و هزارها خبری که روزانه مخابره میشوند، نیز نبود! تازه اگر اخبار منقول را بگیریم، آنچه از حسد و حرص و آز و گناه که به خفا میشود پیشکش! آری این کوچک همه و در کل عالم وجود آنچه معصیت که میشود همه و همه اگر نگوییم که لحظه به لحظه، لااقل دوشنبه و پنج شنبه، بر پاکترین و نرمترین و مهربانترین دل دنیا، قرائت میشود، یا آنها را به چشم میبیند، آری باور دارم که میشود، باور دارید که میشود، آنی تامل، گفتم، همه و همه بر پاکترین و نرمترین و مهربانترین دل دنیا، قرائت میشود، بر اب شفیق عالم وجود، بر کسی که عدلالنبی، صلی الله علیه و آله حریص است بر هدایت همین خلق عاصی، و آن قلب نازنین چقدر تحمل و تاب داشتهباشد؟! چقدر خوندل بخورد، که این جماعت مخلوق از انس و جن، با دست اختیار چهها بر سر خود میآورند؟! چقدر افسوس بخورد از عمق غفلتی که این جماعت در آن غوطهورند، آن هم از معبودی که الا لیعبد برای این جماعت خواسته؟! چقدر محبت و فیض و رحمت و نعمت بیمنه به این جماعت برسد و میلیاردها از آن نفرات حتی نامش را هم نشنیدهباشند؟! تازه در بین نام آشناها و شناساهای او یادی حتی به سال و ماه از او نکنند؟! حتی تصورش هم برای من مقدور نیست که چهها بر آن قلب نازنین میگذرد! اما یک چیز را میتوانم تصور کنم، اگر خداوند به من قدرتی عنایت کند تا مرهمی برای آلام قلبش بسازم، چقدر مشعوف خواهم بود! آری، زهی سعادت که به فضل الله این اختیار و قدرت فراهم است! اگر من به اندازهی تنها یک گناه از سهمم از این دردهای وارده بر قلب مبارکش بکاهم، باز هم دردی از آن همه کاستهام! اگر بتوانم کل سهم خود را بکاهم کارستانی خواهد بود، اما این گفته رجزی نخواهد بود جز به حول الهی! پس دست به دعا خجلتزده و عاجزانه میگویم: الهی، ای دستگیر، دستم بگیر، گاه افزودن دردی به قلب مولایم، کمکم کن بکاهم بسهمم دردی ز قلب مولایم! آمین. |
|
+
89/12/09ساعت 15 نوشت 786 |
|
|
چند روز است که میشنوم: اما هیچ کدام، آن قدر خطرناک نیست، که سالهاست میدانم، هوای نفس، غالب است |
|
+
89/09/22ساعت 18 نوشت 786 |
|
|
بیرون از هیاهوی همین روزمره که تسبیحش را گرفتهام، دلم یه قل دو قل میخواهد، گانیه، زوو، دلم خنکای سایهی پای دیوار حیاط مادربزرگ ۲۰ سال پیش را میخواهد، بماند برای دیدن دوبارهی همبازی، فردا.
|
|
+
89/04/07ساعت 15 نوشت 786 |
|
|
دوست دارم که شادترین آدم روی زمین تو باشی، و اگرنه، و اگر نه،من غمگینترین آدم روی زمین. |
|
+
89/02/20ساعت 15 نوشت 786 |
|
|
شاید، باید، به همین سادگی* *البته به این سادگی ها هم نبود، انبوهی ماجرا رقم خورد تا فیلم بدستم رسید! اما ساده دیدم. به همین سادگی* را میدیدم *فیلمی از رضا میرکریمی، ماجرای زنی ساده که میخواهد از زیر چتر سنگین روزمره خود را کنار بکشد و زیر باران تازگی خیس بشود تا ته حتی هجرت! تا باورم بشود، میشود دست جنباند، ساعت 2 بامداد البته 1 قدیم، مودم را جابجا کرد و راه انداخت، به اینترنت وصلید، لپ تاپ، تاپ لپ کرد، نوشت، به همین سادگی* این همه ماه گذشت *آنقدر ساده که نفهمیدم چندماه شد، چند شنبه گذشت، چند شنبه است، چند شنبه بود؟! و نتوانستم انگشت روی کیبرد بجنبانم! به همین سادگی* پاسخ هر پرسش ناخودآگاهم، از خودم، *اشاره به آخرین سکانس فیلم که شوهر، زن نقش اول، در نیمههای شب وقتی در حالت خواب و بیدار از او میپرسد که کجاست؟ در جایی بین رفتن و کنده شدن از روزمره و تکرار دیروز برای فردا، میگوید:* که کجا هستم؟ این بود که: * من همین جام! انگار که یکباره فهمیدم چگونه هر روز خودِ خودم را قانع کردهبودم که اینجا هستم وسطِ وسط روزمره و مشکلی نیست، و باید به همین سادگی* ادامه داد!
*به همین سادگی.
By the way اگر به همین سادگی نتوانم جواب مناسبی برای برتری ۸۹ بر ۸۸ پیدا کنم قطعا دلم برای ۸۸ تنگ خواهد شد و از ۸۹ بیزار خواهم شد، کاش به همین سادگی برایم روشن شود.
|
|
+
89/01/03ساعت 6 نوشت 786 |
|
![]() تلگراف " 313 "* کلمهای به صاحب پاهایی که تازه به زمین رسیدهاند! الو، الو، ... ( تو تلگراف که الو نمیگن!، ... خنده ملایم بلاهتمند! ) تلگراف: سلام بابا، البته قبلاًتر هم برایت نوشتهبودم، با همین عنوان سلام بابا، ولی الان میفهمم که این سلام کجا و اون سلام کجا! یه بار دیگه میخوام بگم، ( چون نمیتونی ( لغت خوبی نیست! )، چون برات حدس زدنش سخته که واقعاً چه مزهای داره، همونطور که دفه پیش که من برات چیز نوشتم از رو حدسیات بود!!! و طعمی که الان میچشم کاملاً فرقناک با سلام اون بار! ) ســــــــــــــــــــــــــــلام بابـــــــــــــــــــــــــــا ! اوه ! راستی الان یادم اوفتاد که مامانجان قول داده بود که وقتی تو بیایی وبلاگ بازی در میاره، که باید پیگیر بشم ببینم موضوع رو فراموش نکردهباشه! ( این گفتم که یادم نره! ) بابا کجا بودی؟ شبی که قراربود بیای، من و مامانجان انقد منتظرت شدیم که نگو، ولی فکر کنم تو به قول یکی از دوستام دنیای مادی رو، دوست نداشتی و میخواستی تو عوالم قبل بمونی! شاید دلت نمیخواست، پا تو کفش دنیای بزرگترا بکنی! به هر حال هر چه بود که ساعاتی بر من و مامانجان گذشت که نگو! ( امیدوارم حواست نباشه که من سعی دارم خودم رو تو رنجی که مامانجان متحمل شد، تا تو به دنیا بیای قاطی کنم! ( خنده موذیانهی ملایم ) ) زودتر از اینها میخواستم برات بنویسم، که چون تو خودت روزیتو با خودت اووردی و من یه شغل جدید پیدا کردم انقد گرفتار شدم که نشد، حالاها یه کم بیشتر میتونم سرمو بخارونم و برات مینویسم، ان شاء الله. در ضمنتر برای اینترنتی کردن عکسای خودت با مامانجان باید رایزنی کنم ! یه چیز دیگهام بگم، باید سعی کنم آرامش داشتهباشم، اصلا نمیخوام شیرینی نوشتن برای تو رو، با تندتند نوشتن و کم نوشتن از دست بدم، میبوسمت، نه! نمیبوسمت، چون زیاد خوب نیست، پوست توام لطیفه ممکنه جوش بزنه، غصه بخورم برات، ... ایشالله همه جوونا ( خنده ملایمی که بعد از نیمساعت تماشای تو با چرت ناشی از بیخوابی روی لب کمرنگ میشه! )
* پاتلگراف: ۳۱۳ به ابجد میشود "نام مامانجان"، ۷۸۶ هم علاوه بر ش.ش. من، به ابجد میشود "بسم الله الرحمن الرحیم" |
|
+
88/07/30ساعت 3 نوشت 786 |
|
| به روایت تصویر |
وا گویههای قریبانهی*خودم، که پژواک آن به قربت خودم معینم باشد و یادم اندازد، از آنچه دروناً و بیروناً انجام ميدهم، در این مرور خورشید و ماه وجودم را.*قريب به.
|
| بهانههاي خواندن |
|
دل دردهای آلـوچه کلبـــــــه دنج من تو آیینه فاميل وفا دلگيجههاي يک مهندس آلوچه از قلم افتاده های0/1بیزینسمن |
|
RSS
|